X
تبلیغات
مرز شهادت - شهدای شاخص


سعي کنيد قران انيس و مونستان باشد ، نه زينت دکورها وطاقچه هاي منزلتان شود ،بهتر است قرآن را زينت قلبتان کنيد. شهيد سيد مجتبي علمدار

پايگاه تخصصي شهدا ...

با بیسیم چی
»شهید فوزیه شیردل
»بر خاک افتاده اند که خاک ندهند
»سال نو بر شما مبارک
»سال نو در کنار شهدا
»هنوز فرصت هست
»شهید ابراهیم هادی پرستوی گمنام گردان کمیل
»سفر
»خاطراتی از شهید خرازی
»آشنایی با عملیات والفجر 8
» فجر 35
»شاید من هم ...
»من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید شوم
»السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
»خدایا همتی عطا کن
»خاطره ای از زندگی شهید سیده طاهره هاشمی


ابراهیم در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه گردان کمیل و حنظله در کانال های فکه با آب و غذایی کم مقاومت کرد اما تسلیم نشد.سرانجام در ۲۲ بهمن ماه سال ۶۱ بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب تنهای تنها با خدا همراه شد،از ان روز به بعد کسی او را ندید است.
او همیشه از خدا خواسته بود تا گمنام بماند چرا که گمنامی صفت یاران خداست، خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سال هاست گمنام و تنها در فکه مانده است تا خورشیدی باشد برای راهیان نور.



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در شنبه دهم اسفند 1392 ساعت 23:44



نشسته بود ، زانوهایش را گرفته بود توی بغلش . هیچ وقت این طوری ندیده بودمش ؛ ساکت شده بود.ناراحت بودم.دلم میخواست مثل همیشه باشد؛ وقتی می دیدیمش غصه هامان از یادمان می رفت. گفتم « چه قدر مظلوم شده ای حاجی .» سرش را برگرداند،فقط لب خند زد.


در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ساعت 23:50

شهید حاج احمد کاظمی در جلسه تودیع خود از فرماندهی نیروی هواییی در سالن جلسات حسینیه فاطمه زهرا (س) گفت: خدای متعال را بی نهایت سپاسگزارم که توفیق به من داد تا لباس شهدا را به تن بکنم و انشاء الله با این لباس ما را شهید کند و ما نا امید نشویم. واقعا نمی‌دانم که چرا از جنگ تا اینجا رسیدم ولی خدا را شاهد می‌گیرم که هیچ روزی نیست که از واماندگی از این کاروان غبطه و حسرت نخورم و قطعا گیر در خودم است.

از خدا می‌خواهم به حق حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و به حق این مکان مقدس که متبرک به نام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است،من دوست داشتم که در نیروی هوایی شهید شوم،ولی در همین نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا (می‌رسد) برسد .

من از خدا فقط همین را می‌خواهم که اگر کاری کردم.رزمنده ای بودم،اگر هم گناهکار هستم به خاطر دوستان شهیدم،خدا مرا ببخشد و ما شرمنده نشویم و سر افکنده نباشیم.نمی‌خواهیم غیر از شهادت به آن دنیا وارد بشویم.

سلام و درود خدا بر شهبدان
کاش می شد بفهمیم که امروز هم در حال جنگیم. کاش همه میفهمیدیم امروز بیشتر از دیروز به همدلیهای جبهه ها نیاز داریم. کاش قدرشناس همه آنهایی که برای اعتلای این مرز و بوم مجاهده کرده اند، و پای جهادشان ابستاده اند، باشیم.



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در یکشنبه پانزدهم دی 1392 ساعت 23:42

جمهوری اسلامی ایران تجربه رویارویی مستقیم با ناو‌های آمریکایی در خلیج فارس در جریان جنگ تحمیلی را داشته است که از جمله ماموریت‌هایی که به فرماندهی دلاور شهید «نادر مهدوی» و گروه چند نفره تحت امر وی در سال 66 واگذار شد؛ شهید نادر مهدوی فرمانده ناوگروه از ناوتیپ۱۳امیرالمومنین(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)  از زمان ورودآمریکایی ها به خلیج‌فارس تا زمان شهادت، لحظه‌ای از نبرد بی‌امان با این جنایتکاران نیاسود و تمام توان و استعداد خود را در این‌راه به کار بست. با همراهی اندک همرزمانش، خلیج فارس را تا ماه‌ها برای ناوگان فوق‌مدرن‌ آمریکا و متحدانش ناامن کرد و حیثیت نظامی دولتمردان این کشور را بارها به بازی گرفت و کابوسی فراموش نشدنی برای نظامیان آمریکایی به یادگار گذاشت.

در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه نوزدهم مهر 1392 ساعت 23:26

به سال 1333 ه.ش در روستاي «دره گرگ» از توابع شهرستان بروجرد، در خانه‌اي محقر اما مصفا به عشق و نور الهي و ولايت اهل بيت عصمت و طهارت (ع) پا به عرصه وجود گذاشت

شهيد بروجردي يك نظامي بود، ولي بشدت عاطفي و فرهنگي بود. سعي مي‌كرد كه به وسيله برخوردها و بحث هاي اعتقادي و سياسي، افراد را با عقايد و ديدگاه هاي انقلابي و اسلامي آشنا كند و اين كار در كردستان كارايي خوبي داشت. با مردم‌داري و قلب مهربان خود چنان در دل نيروهاي سپاهي و بسيجي و مردم كردستان نفوذ كرده بود كه هرچند ماموريت ها طولاني مي‌شد، نيروها احساس خستگي نمي‌كردند. در زندگي شهيد بروجردي آثار رفاه ‌طلبي و گرايش به ماديات مشاهده نمي‌شد و در سخت‌ترين شرايط با كمترين امكانات به خدمت مشغول بود و همواره خود را مديون انقلاب و امام مي‌دانست. در مجموع، آگاهي سياسي و ديني او، مهارت هاي نظامي و عشق و ارادتش به انقلاب از او فردي ساخته بود كه خود را همواره در خدمت به نظام مقدس اسلامي مي‌ديد و در اين راه هيچ‌گاه احساس خستگي نكرد. بروجردي را همه مي‌شناسند و خوب مي‌دانند كه او به واقع منجي كردستان بود و حضورش در آن خطه، دل هر دشمني را مي‌لرزاند.

در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ساعت 0:45

عماد مغنیه معروف به «حاج رضوان» در سال 1962 میلادی 1341 (هجری شمسی) در روستای طیر دبا از توابع صور، در خانواده متدین و مشهور به دنیا آمد.

عموی او حجت‌الاسلام و المسلمین جواد مغنیه از علما و برجستگان شیعه در لبنان است که کتاب‌های فقهی او برای همه شخصیت‌های علمی و دینی شناخته شده‌است. خانواده وی متشکل از پدر، مادر و جهاد و  فؤاد دو برادر وی بود که هر دوی آنها قبل از شهید مغنیه به شهادت رسیدند.

عماد مغنیه در فضایی معنوی رشد خویش را آغاز کرد و هنوز شانزده سال او تمام نشده بود که برای خدمت به آرمان مقدس فلسطین در سنگرهای مختلف از جمله فتح و امل بر ضد رژیم صهیونیستی به جهاد پرداخت.



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ساعت 18:33

شهید غلامعلی پیچک به سال 1338، در خانواده ای مذهبی و پاکدامن در تهران پا به عرصه هستی گذاشت . پدرش  کارمندی  متوسط و آبرومند بود و در تربیت دینی فرزند ، از هیچ کوششی دریغ نکرد . غلامعلی در سن پنج سالگی پای  در راه مدرسه گذاشت .

غلامعلی با موفقیت و نمره های عالی ، دوره ابتدایی را به پایان می برد  و هر سال شاگرد ممتاز می شود . او با سن کم ، ولی جثه درشت ، وارد دبیرستان می گردد و با شور و علاقه فراوان ، به تحصیل  ادامه می دهد . او همچون گذشته با نمره های خوب ، تحصیلات متوسطه را به پایان  می برد  و در سن شانزده سالگی ، با بهترین معدل ، مدرک  دیپلم  را دریافت  می کند  و همان سال در کنکور  قبول شده ، و در رشته  انرژی  اتمی  وارد دانشگاه می گردد . در دانشگاه به خاطر کسب امتیاز  بالا ، بورس تحصیل در خارج از کشور به وی تعلق می گیرد ولی از پذیرفتن بورس ، سرباز می زند و تحصیل در داخل کشور را به خارج ترجیح می دهد .

غلامعلی ، همزمان با تحصیل در دانشگاه ، از کسب معارف دینی غفلت نمی ورزد  و به آموختن  و یاددادن به دیگران می پردازد . او « جامع المقدمات » را به خوبی یاد می گیرد و برای دوستان و همسالان آموزش می دهد . او از ده سالگی در انجام فرائض دینی مقید و از شروع تکلیف ، مقلد حضرت امام(قدس) می شود . از نوجوانی ، هر فرصتی که به دست می آورد ، کار می کند  تا خرج تحصیل خود را تامین نماید . اگر اوقات فراغتی  برایش پیش می آید ، به مطالعه کتابهای مذهبی مصروف می دارد .

پیچک پس از ورود به دانشگاه و آشنایی با تعدادی دانشجوی مسلمان و مبارز جدیتر از گذشته  وارد جریانهای سیاسی  می شود . او خیلی  سریع نسبت به مسائل سیاسی داخلی ، اطلاعات کسب می کند و با هوش و درایتی که داشت ، رژیم  شاه را رژیمی فاسد  و ظالم  می یابد و از این  رو ، مصممتر  از پیش ، وارد  مبارزات  سیاسی

می شود  . از آن پس تحت  مراقبت  و تعقیب  عوامل  ساواک قرار می گیرد . او طی فعالیتهای خود ، مبارزات خود را گسترش  می دهد ، اکبر حمزه ای ، یکی از همرزمان پیچک می گفت :  یک روز  در کتابخانه شخصی غلامعلی، دنبال  کتابی می گشتم ، دیدم لای یک کتاب ، یک کلت جاسازی شده است . تازه فهمیدم  که در مبارزات مسلحانه نیز  دست داشته است .

پس از شهادت پیچک  متوجه شدیم که او در سن پانزده سالگی طرح ترور خسروداد را می کشد بعد مساله را با نماینده  حضرت امام در میان  می گذارد که ایشان اجازه نمی دهد و او دوستانش را مجاب می کند که از ترور  خسرو داد صرف نظر  کنند .


در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ساعت 22:53

بنی‌صدر دستور داده بود تا بچه‌های سپاه به سمت مکان‌های که در حقیقت پایگاه اصلی منافقین شده بود، شلیک نکنند. خبر که به مهدی رسید، یک خمپاره دستش بود خندید و گفت: به افتخار بنی‌صدر ...
عکس پسر بچه‌ای که بالای سرپدرش ایستاده و دارد بهت زده نگاهش می‌کند و طی روزهای گذشته توسط مخالفان دولت سوریه به کشته شده‌های سوری- توسط ارتش- نسبت داده شد، متعلق است به سردار شهید حاج محمدمهدی کازرونی، فرمانده طرح عملیات لشکر ثارالله کرمان.
در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در یکشنبه هفدهم دی 1391 ساعت 19:49

«صفرقلی رحمانیان»، پیرمرد 105 ساله فسایی است که شاید به درست، لقب «بابا بزرگ جبهه‌» را برایش برگزیدند؛‌ او در دوران جنگ هم با بیش از 70 سال سن یکی از پیرترین رزمندگان جبهه بود

انگار عادتمان شده که وقتی اسطوره‌ای به تاریخ پیوست تازه یادش بیفتیم و قهرمانی‌هایش را پس از کوچش از این دنیا در بوق و کرنا کنیم و بگوییم که ای وای بر ما، عجب فرشته‌ای بود فلانی و نشناختیمش! شاید هم این موضوع دیگر جزیی از فرهنگ ما شده و خورده گرفتن بر آن را باید استغفار کرد!



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ساعت 23:17

بمناسبت سالروز شهادت شهید احمد کشوری

شهید احمد کشوری  تیر ماه 1332 در کیاکلای استان مازندران به دنیا آمد.

احمد در سال 1351 وارد ارتش (هوانیروز) شد و بعد از مدتی برای ادامه تحصیل به خارج از کشور اعزام شد. شهید کشوری توانست دوره‌های تعلیماتی خلبانی هلیکوپترهای «کبرا» و «جت رنجر» را با موفقیت به پایان رساند.

احمد وقتی که غائله کردستان شروع شد خود را به غرب کشور رساند و پروازهای متعددی را انجام داد. سردار شهید تیمسار «فلاحی» درباره او گفت: «او از همان آغاز جنگ داخلی چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف‌ناکردنی است. یک بار خودش به شدت زخمی شد و هلیکوپترش سوراخ سوراخ. ولی او به فضل الهی و هوشیاری تمام، هلیکوپتر را به مقصد رساند در زمان جنگ هم، دست از ارشاد برنمی‌داشت و ثمره تلاش‌های شبانه‌روزی او را می‌توان در پرورش عقیدتی شیرمردانی چون شهید سهیلیان و شهید شیرودی دانست».

بعد از انقلاب وقتی که برای امام(ره) کسالت قلبی پیش آمده بود، او در سفر بود. در راه، وقتی که این خبر را شنید، از ناراحتی ماشین را در کنار جاده نگه داشت در حالی که می‌گریست. وقتی به تهران رسید، به بیمارستان رفت و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد... بالاخره در روز 15/9/1359 نیایش‌های شبانه‌اش به درگاه احدیت مورد قبول واقع گردید و در حالی که از یک مأموریت بسیار مشکل، پیروزمندانه باز می‌گشت، در دره «میناب» ایلام مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثی قرار گرفت، در حالی که هلیکوپترش در اثر اصابت راکتهای دومیگ به شدت در آتش می‌سوخت، آن را تا موضع خودی رساند، و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و شربت شیرین شهادت را مردانه نوشید. روحش هم‌نشین ملائک بود و پیکر پاکش در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه هفدهم آذر 1391 ساعت 22:30


یکی از زیباترین و خونین‌ترین چهره‌های خرمشهر، بهنام محمدی است او نوجوانی سیه چرده پرصلابت و با شکوه بود که یاد و خاطره او هرگز فراموش نمی‌شود. هنگامی که آتش دشمن شدت می‌یافت می‌خندید و همین خنده‌های او در بین بچه‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر همه را وادار می‌کرد تا لبخند بزنند. لبخندی عاشقانه به جهاد و شهادت، و لبخندی پر از تمسخر به دنیا و و بازی‌هایش. بهنام اصرار فراوان داشت در شهر و در کنار سایر مدافعان خرمشهر بماند. ولی برادرش موافقت نمی‌کرد و او رابه اهواز برد. به خیال این که او را نزدیک یک نفر بگذارد و بهنام در اهواز ماندگار شود تا جنگ فروکش کند اما فردای آن روز همگی با تعجب با قیافه مصمم و خندان او در مقابل سپاه خرمشهر روبرو شدند و ناگزیر او را در سپاه به عنوان شاگرد مکانیک و تدارکاتچی مستقر کردند. بهنام منتظر فرصتی مناسب بود تا به خط مقدم برود.

سرانجام یک روز به بهانه این که ممکن است ماشین بچه‌ها خراب و یا پنچر شود، همراه آنان به خط رفت. او در معرفی خودش با تواضع فراوان و لبخندی زیبا بر چهره می‌گفت: بسم الله الرحمن الرحیم اسم من بهنام محمدی است. کار من در جبهه این است که اسلحه و آر پی جی یا مهمات را به خط می‌رسانم. به بچه‌ها آب می‌دهم که تشنه‌شان نشود و بعضی وقت‌ها هم روحیه‌هایشان را شاد می‌کنم.

وقتی از او پرسیدم که چه نصیحت و سفارشی برای مادران داری، گفت: مادرها بچه‌هایشان را جوری بار بیاورند که بتوانند بجنگند و شهید بشوند. بچه‌هایشان را بگذارند در مساجد. خودم در مسجد بودم که تا اینجا رسیدم. الان می‌بینید که اسلحه دارم.

و وقتی از احساس او نسبت به جنگ، ترس و شهادت سوال شد با خونسردی و لبخندی بر لب جواب داد: احساسم این است که انگار دارم شهید می شوم انگار بار سنگینی روی دوشم گذاشته‌اند.

این نوجوان قهرمان به ظاهر خردسال سرانجام در کنار یک دیوار، هنگامی که غرش انفجار یک خمپاره سه نفر را به خاک و خون می‌غلتاند بهنام هم غرق در خون خود به کناری پرتاب می‌شود.

لحظه غمناک و پر از درد و ناامیدی بود. سکوت عجیبی همه بچه‌ها را فرا گرفته بود هیچ کاری نمی‌توانستند انجام دهند. یکی از بچه‌ها سراسیمه او را در آغوش گرفت و در حالی که اشک‌هایش بر روی سینه بهنام غرق در خون و نیمه جان سرازیر می شد به سرعت به طرف بیمارستان رسید، بهنام شهید شده بود. وقتی خبر شهادت او به بچه‌ها رسید همه در حالی که اشک می‌ریختند فریاد زدند: شهادتش مبارک، شهادتش مبارک. یکی از بچه‌ها می‌گفت: بهنام یکی از آفرینش‌های انقلاب اسلامی بود.



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در شنبه یازدهم آذر 1391 ساعت 22:54

شهید «حسن باقری»‌ در جبهه به «سقای بسیجیان» معروف بود. او نسبت به بسیجی‌ها حساسیت‌ خاصی داشت و مسائل آنها را به دقت مورد بررسی قرار می‌داد.

می‌گفت «این بسیجی‌ها امانتی الهی هستند که باید قدرشان را بدانیم و تمام سعی خود را در حفظ آنها بکار بریم. این بسیجی است که جنگ را اداره می‌کند تا زمانی که نیروی ایمان در آنها وجود دارد، جنگ به پیروزی می‌انجامد».

و در جای دیگر گفت «اینها پدیده خلقتند». او آنها را هم‌تراز با اصحاب امام صادق علیه‌السلام می‌دانست و می‌گفت «زمان امام صادق علیه ‌السلام، ایشان به اصحابش اشاره که می‌داند، می‌رفتند داخل تنور داغ؛ بسیجی‌ها هم همین‌طوری‌اند. منطقه، منطقه دشمن است، تاریک است، سی‌ کیلومتر پیاه‌روی دارد؛‌کلی موانع دارد،‌می‌رود و هیچ چون و چرایی نمی‌کند».



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ساعت 1:13

تیپی که شهید موحد پایه ریزی و سازماندهی نمود، مدت کوتاهی پس از شهادت او، به لشکر تبدیل شد و امروز این یگان رزمی به «سپاه سیدالشهدا(ع)» مبدل گشته است.


در ادامه مطلب بخوانید

عکس از : نوید شاهد



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در شنبه چهاردهم مرداد 1391 ساعت 1:11

شهيد باقري با چهره اي نوجوان در ميان فرماندهان بزرگ ارتش به مانند يک ژنرال کهنه کار سخنراني مي کرد و آنچنان پيش بيني هايش درست بود که گاهي فرماندهان تصور مي کردند که او يک پيشگوست اما راز نبوغ او زماني آشکار شد که همرزمانش پس از شهادت او در اتاقش را باز کردند و نقشه هاي جنگ را در آنجا يافتند.

شايد کمتر کسي بداند که بنيانگذار واحد اطلاعات عمليات جنگ، طراح برخي از عملياتهاي بزرگ دفاع مقدس و اثرگذارترين فرد در طراحي و اجراي عمليات فتح خرمشهر، جواني 25 ساله به نام غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري است که همه او را در خط مقدم يک خبرنگار مي شناختند و تنها همرزمانش در قرارگاه گلف مي دانستند که او يک فرمانده فوق العاده است.


در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ساعت 14:41

سردار شهید «حسین قجه‌ای»، متولد چهاردهم شهریور ماه سال 1337 در شهر اصفهان است. او قهرمان کشتی جوانان کشور بود و بعد از انقلاب مسئولیت محور دزلی سپاه مریوان را بر عهده گرفت. وی سرانجام در پانزدهم اردیبهشت 1361 در عملیات «الی بیت‌المقدس» در حالی که فرماندهی گردان سلمان لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) را برعهده داشت، به همرزمان شهیدش و معاونش شهید «محمدرضا موحد دانش» پیوست.

شهید قجه ای

در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 6:47

رهبر معظم انقلاب اسلامی در بیاناتی بعد از شهادت «علی‌اکبر شیرودی» فرمودند: او به یکی از برادران گفته بود "دعا کن شهید بشوم. از بعضی جریانات سیاسی خیلی دلم گرفته." درگیری‌های سیاسی، این جوان مؤمن را بسیار برآشفته و ناراحت کرده بود. شیرودی نخستین نظامی بود که به او اقتدا کردم و نماز خواندم



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 0:54

عراقی‌ها در رسانه‌هایشان با خوشحالی اعلام کردند یکی از فرمانده لشکرهای قوی ایران را کشته‌اند؛ اولین باری که در جنگ به کسی عنوان «سیدالشهدا» دادند در عملیات «خیبر» بود؛ برای «حاج‌همت».
  در پی اجرای عملیات «خیبر» در روز 17 اسفند 1362 حمله دشمن شدیدتر شد؛ کار به جایی رسید که از فرمانده رده گردان و تیپ گرفته تا فرماندهان لشکرها، کلاشینکف به دست گرفته و به عنوان نفر پیاده وارد عمل شدند.

24 اسفندماه سالروز شهادت شهید همت گرامیباد


در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 23:30

شهید میثمی و شهیده ناهید فاتحی کرجو بعنوان شهدای شاخص بسیج در سال 1391 معرفی گردیدند شهید حجه الاسلام عبدالله میثمی  در 12 خرداد سال 34 مصادف با شب تولد حضرت علي(ع) پا به عرصه وجود  گذاشت و پدر بزرگوارش با تفأل به قرآن نامش را عبدالله نهاد. از همان کودکي با ديگر هم‌سن و سالانش تفاوت داشت و اين تفاوت در رفتار و کردار وي آشکار بود.

در مقبره مرحوم کلباسي با معارف اسلام آشنا شد و سپس همراه با برادرش شهيد رحمت‌الله ميثمي عازم شهر مقدس قم شده تا در مدرسه حقاني به کسب علوم ديني بپردازد. در اين مدرسه از محضر درس شهيدان بزرگواري همچون آيت‌الله قدوسي، شهيد مطهري و مصباح يزدي کسب فيض کرد و سنگر جهاد علمي را خيلي زود با سنگر جهاد و رزم در جبهه‌ها معاوضه کرد.
شهيد ميثمي پس از چندي حضور در منطقه عملياتي جنوب به دليل قابليت‌هاي مثال‌زدني‌اش از سوي حضرت امام(ره) به عنوان نماينده ايشان در قرارگاه خاتم‌الانبياء (ص) انتخاب شد و سرانجام در سال 65 در منطقه پنج ضلعي شلمچه در نهم بهمن‌ماه از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در 12 بهمن ماه به فيض عظماي شهادت رسيد.

شهيده ناهید فاتحی کرجو دختر جوان و مجاهد سنندجي است که با شجاعت زياد اوايل انقلاب در نهضت امام خميني(ره) شرکت کرد که به دليل همين فعاليت‌هايش توسط گروه‌هاي ضدانقلاب به اسارت درمي‌آيد.
اين بانوي مبارز 9 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه مي‌شود تا فقط يک کلمه توهين‌آميز نسبت به امام از زبانش خارج شود، اما او که لحظه‌اي از آرمان‌هايش عقب‌نشيني نکرد پس از تحمل ماه‌ها سختي اسارت، زير شکنجه ضدانقلاب به شهادت مي‌رسد.



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 23:33

شنيده بودم حاج حسين توي منطقه است اما نمي‌شناختمش. شب كه وقت خواب شد، ديدم يكي آمد دم سنگر و بعد از سلام و حال و احوال، گفت: برادر، مي‌شه من امشب اینجا بخوابم؟اول مسأله را كمي سبك سنگين كردم و بعد گفتم: مي‌توني بخوابي، ولي ما پتوي اضافي نداريم. گفت: «اشكالي نداره!»

فرمانده شهيد حاج حسين خرازي، فرمانده خوش اخلاق، پرتلاش و پر جنب جوش بود؛ آنقدر كه با يك دست زمين را به آسمان مي‌دوخت. مقام معظم رهبري هم او را پرچمدار جهاد و شهادت خطاب كرده بود. جا دارد در آستانه شهادت اين فرمانده بزرگ، لحظاتي در زندگي و خاطرات او بیندیشیم.

در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 0:14

همه ما با اين عكس خيلي خوب آشنائيم.

هر جا نامي از شهيد و شهادت باشد ، حتما اين عكس زيبايي كه تمام و كمال از مظلوميت خون شهدا و مفهوم عميق شهادت سخن آشكار مي گويد ، را ديده ايم و دلمان عجيب براي غربت شهدا مي گيرد.

اما آن غربتي كه ما فكر مي كنيم ، نه  آن غربتي كه آنان فكر مي كنند. آنان به قربت الهي فكر مي كردند و ديگر هيچ... .

اما نام و معرفي اين شهيد ناشناخته از ديد ما... .

بيسيم چي لشگر ۲۷ محمد رسول الله... .

تاريخ شهادتش ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و محل شهادتش كربلاي شلمچه بوده است.



در ادامه مطلب گوشه ای از سخنان عکاس این عکس معروف و قسمتی از وصیت نامه و دستنوشته ای از شهید را بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 18:3

 در دفتر تاریخ پرشکوه انقلاب اسلامی، گمنامان و بی نشانان بسیارند؛ بزرگ مردانی که نشان در بی نشانی دارند و شیرمردانی که مخلصانه زندگانی خویش را وقف خدمت به خلق و انسانیت کردند و فارغ از هیاهوی سیاسی و دنیوی، تنها برای رضای خدا وارد عرصه مبارزه شدند. رادمردانی که با پایداری و ایثار در حفظ ارزش ها و تمامیت ارضی ایران اسلامی و ناکام گذاشتن دشمن در رسیدن به اهداف شوم خود، حماسه ای بزرگ آفریدند. حجت الاسلام والمسلمین شریف قنوتی، نخستین شهید روحانیت در دفاع مقدس، از شمار این گمنامان تاریخ انقلاب اسلامی است. شریف قنوتی کیست؟

در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه دوم دی 1390 ساعت 0:6


شهيد حاج ابراهيم همت اولين فرمانده لشكر شهيد از يگان هاي رزمي سپاه است. او كه فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص) بود. به روز دوازدهم فروردين 1334 در شهرضا و خانواده اي مستضعف و متدين به دنيا آمد.ازهوش و استعداد فوق العاده اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبيرستان و راپشت سر گذاشت . علاقه او به فراگيري قرآن تا حدي بود كه از آغاز رفتن به دبستان توانست قرائت كتاب آسماني قرآن را كاملاً فراگيرد و برخي از سوره هاي كوچك را كاملاً حفظ كند.
او در سال 1352 مقطع دبيرستان را با موفقيت پشت سر گذاشت و پس از اخذ ديپلم با نمرات عالي در دانشسراي اصفهان ادام? تحصيل پرداخت، پس از دريافت مدرك تحصيلي به سربازي رفت و مسئوليت آشپزخانه در لشكر توپخانه اصفهان به عهد? او گذاشته شد



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 11:33

روز 8آبان ماه  هر سال را به یاد حماسه آفرینی نوجوان شهید، محمدحسین فهمیده، شهید 13 ساله ای که امام خمینی(ره) او را رهبر خود نامید به نام روز نوجوان و روز بسیج دانش آموزی گرامی می داریم .

پیرامون زندگی نامه کوتاه و پربار شهید فهمیده بارها گفته ایم و شنیده ایم . حماسه آفرینی اش را سینه به سینه برای یکدیگر تعریف کرده ایم هر چند که هنوز هم ابعاد ناشناخته ای در نیت الهی وعمل خدا جویانه این شهید گران قدر از لحظه ورود به جبهه تا شهادتش وجود دارد که جای بسی تحقیق و سخن است.

 ولی در این میان سال های دفاع مقدس ما نوجوانان زیادی را به خود دیده که فداکاری هر کدام جای تامل دارد و اینکه این نوجوانان با سن کم خود چه ها دیده اند که امامشان به آن ها می گوید:" شما یک شبه ره صد ساله را رفته اید".

خالی از لطف است اگر سخنی و حتی نامی از دیگر نوجوانان دوران 8سال دفاع مقدس به میان نیاید و شهید حسین رشیدی‌فر یکی از این شهدای نوجوان است که در سن 16 سالگی به شهادت رسیده است

در ادامه مطلب بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 10:35


شهید مرحمت بالازاده ، نوجوانی که حکم جهادش را از دستان رهبر گرفت

شهيد «مرحمت بالازاده» فقط 13 سال داشت؛ نوجواني از اردبيل؛ به پدر و مادرش گفته بود كار مهمي پيش آمده كه بايد به تهران برود، اما نگفته بود، چه كاري؟


وقتي با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بي درنگ راهي تهران شد؛ شنيده بود بايد به خيابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان رياست جمهوري شد؛ مي گفت بايد حتماً رئيس جمهور را ببيند؛ كار آساني نبود؛ با پا در مياني اين و آن بيرون ساختمان رياست جمهوري منتظر ماند؛ آن روزها «آقا»، رئيس جمهور بود، حضرت آيت الله العظمي خامنه اي.

در ادامه مطلب بخوانید


لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 17:11


سردار شهید «محمود کاوه» فرمانده لشگر ویژه شهدا با اتّخاذ تاکتیک‌های‌ هجومی‌ و چریکی‌ به‌ عنوان‌ اولین‌ فرد، عملیات ‌ضدکمین‌ را علیه‌ ضدانقلاب‌ در کردستان‌ طراحی‌ و اجرا و در مدتی‌ اندک توانست وضعیت‌ نبرد در شهر سقز و حومه‌ آن‌ را به‌ نفع‌ نیروهای‌ خودی‌ تغییر دهد.


ادامه مطلب ر ا بخوانید



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ساعت 10:53

نسرین افضل در سال 1338 در خانواده مذهبی در استان فارس پا به عرصه وجود نهاد و روزها و سال‌های کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیک‌روش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین با شریفی گذراند.


وی در دوران تحصیل به عنوان یکی از دانش‌آموزان پرشعور و باشعور، بر بسیاری از نابسامانی‌ها در رژیم طاغوت، خردمندانه اعتراض ‌کرد، تا جایی که مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفت. این شهیده، پس از پایان تحصیل در دوره دبیرستان با روحی سرشار از پیوستگی به درگاه احدیت با حضور مؤثر در کمیته امداد سپاه و جهاد سازندگی با خدمت به محرومان روستایی، بیشترین قرب به پروردگار را برای خود کسب می‌کرد.


شهیده افضل، در آغاز سال 1360 با مشورت برادر بزرگوارش شهید «احمد افضل» با فراخوان جهادسازندگی شیراز، به همراه جمعی از خواهران متعهد به کردستان رفت و همه وقت خویش در مهاباد به مجاهدت پرداخت. وی مدتی مسئولیت تبلیغات و انتشارات سپاه مهاباد را بر عهده گرفت و در عین حال، با دیگر ارگان‌ها همکاری داشت.

  وی به خاطر نیاز شدید آموزش و پرورش به مربی، با عنوان مربی تربیتی در مهاباد مشغول به کار شد و همزمان معلمان نهضت سوادآموزی نیز تحت تعلیم او قرار گرفتند. وی در سال 1361 با یکی از پاسداران ازدواج کرده و پس از ازدواج با وجود فعالیت زیاد اجتماعی، آنگاه که به کاشانه‌اش بازمی‌گشت، با ذوق و ظرافتی ستودنی، خانه ساده و بی‌پیرایه را به بهشتی روح بخش تبدیل ‌کرد.

این شهیده در آخرین شب فروزندگی‌اش، با وجود تب شدید و بیماری از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند؛ با وجود پافشاری همسرش برای استراحت، در مراسم دعا حضور یافت و به گفته دوستانش آن شب مثل همیشه او به شدت منقلب بود.


مراسم دعا و نیایش به پایان رسید و این شهیده، در حالی که برای مراجعت به منزل سوار اتومبیل بود، در مسیر به کمین عوامل پلید آمریکا ‌افتاد و در آن جمع تنها، شهیده نسرین مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و از آنجاکه همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه دهم تیر 61 در اوج خلوص و خدمت به اسلام به آرزوی دیرین خود ‌رسید.



لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در دوشنبه هفتم شهریور 1390 ساعت 1:49

 عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحميلي خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاري و معاونت عمليات فرماندهي پايگاه سوم شکاري نفتي شهيد نوژه ادامه داد و در طول سالهاي دفاع مقدس بيش از يک صد سورتي پرواز جنگ انجام داد.

دوران در تاريخ 7/9/1359 اسلکه «الاميه» و «البکر» را غرق کرد و در عمليات فتح*المبين نیز حماسه آفريد.در تاريخ 20/4/1361 براي انجام مأموريت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن کردن بغداد از انجام کنفرانس سران کشورهاي غيرمتعهد بغداد بود.

اما هنگام عملیات اصابت موشک عراقي باعث شد، هواپيما آتش بگيرد، دوران به طرف پالايشگاه الدوره پرواز کرد و تمام بمب ها را بر روي پالايشگاه فرو ريخت، قسمت عقب هواپيما در آتش مي سوخت.
کاظميان، همراهش با چتر نجات به بيرون پريد اما دوران به سمت هتل سران ممالک غيرمتعهد پرواز کرد. او در آخرين لحظات با يک عمليات استشهادي هواپيما را به ساختمان هتل کوبيد.

سردار دلاور 40 ساله ايران اسلامي در روز سي ام تير سال 1361 به شهادت رسید.
سرانجام بعد از بيست سال تنها قطعه اي از استخوان پا به همراه تکه اي از پوتين عباس دروان به ميهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شيراز به خاک سپردند.

آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه ای است که شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.


لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه سی و یکم تیر 1390 ساعت 18:23

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، وارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند. علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، وارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند. علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.

درد دل آدمی را بیدار می کند، روح را صفا می دهد، غرور وخود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد، انسان را متوجه وجود خود می کند.
انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف وناتوان که در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است. فراموش می کند که همیشگی نیست وچند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی واوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. امام درد آدمی را به خود می آورد، حقیقت وجود او را به ادمی می فهماند و ضعف و زوال وذلت خود را درک می کند ودست از غرور کبریایی برمی دارد و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند.

خدایا ترا شکر می کنم که با فقر اشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .
خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای ترا مشاهده کنم.
خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم وبدرستی تسبیح کنم.
ای حیات با تو وداع می کنم،با همه زیبائیهایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها وآسمانها ودریاها وصحراها، با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان وغم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می دانم فداکارید، می دانم که به فرمان من به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت درمی آئید، اما من آرزوئی بزرگتر دارم، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم، به حرکت در آئید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات وطرح هایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولی سنگین آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیتها را به سرعت به هر نقطه دلخواه برسانید. در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید، از شما می خواهم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دستهای من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و هوشیار باشید، ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، ای نفس، مرا ضعیف و ذلیل مگذار، تا چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید و تلافی این عمر خسته کننده و این لحظات سنگین و سخت را دریافت کنید. من، چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ....

خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می جوشد، می لرزد، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد.


لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ساعت 7:8

شايد شما هم گاهي با خود فكر كرده‌ايد كه اولين شهيد دفاع مقدس چه كسي است و يا شايد از  دوست يا كساني كه دستي در موضوع دارند اين را پرسيده باشيد.

اين سؤال به طور طبيعي چند پرسش ديگر هم ايجاد مي‌كند، كجا و چطور شهيد شده؟ اهل كجاست؟ چگونه شخصيتي دارد؟ شغل و نقش او در دفاع مقدس چه بوده؟

اولین شهید  دفاع مقدس ایرج دستیاری نام دارد که از شهر امیدیه است

ايرج يك فوتباليست هم بود. كارگر شركت گاز بود. به بسيج و سپاه مأمور شد. مهم‌ترين ويژگي‌اش تعامل زيبا و ارتباط قلبي‌اش بود. هركس او را مي‌ديد، دوستش مي‌شد. چون او واقعاً دوست‌داشتني بود. رفيق مي‌شد و هرچه در توان داشت در رفاقت به كار مي‌گرفت.

دروازه‌بان اول اميديه بود. در سلامت جسمي‌اش همين بس كه ورزشكار بود. در سلامت روحي و قلبي‌اش چه بهتر از اينكه درك شگرفي داشت. از آينده خبر مي‌داد. مي‌گفت حتماً به زودي جنگ خواهد شد. وقتي از او سؤال مي‌شد چطور؟! مي‌گفت شك نكنيد كه به زودي خودش را نشان خواهد داد.

حاج احمد سلحشور لحظۀ شهادت ايرج همراهش بوده. مي‌گفت وقتي تله منفجر شد همه جا را گرد و غبار و دود انفجار فرا گرفت. بيژن، برادر ايرج، به شدت مجروح شد (اولين جانباز دفاع مقدس). از ايرج خبري نبود. اينجاها كه حالا خشك و بي‌سايه است آن روزها پر از نخل و بوته‌هاي سبز بود.

نفهميديم چي شد وقتي دود و گرد و غبار فروكش كرد. خيلي تلاش كرديم. هيچ خبري از ايرج نبود. درگيري‌ها هم شدت گرفت. عراقي‌ها تيراندازي غير معمولي‌اي آغاز كردند كه ديگر قطع نشد.

وقتي درگيري‌ها و تبادل آتش شدت گرفت و نوع اسلحه‌هاي دو طرف تغيير كرد و پاي توپ 106 و آرپي‌جي وسط آمد يادم افتاد كه ايرج بهم مي‌گفت احمد، قطعاً جنگ مي‌شود و من ديگر نيستم. از رفتن خودش مي‌گفت! برايم عجيب بود. حتي وقتي كه با واقعيت جنگ هم روبه‌رو شده بودم حيرت داشتيم كه چطور ايرج خبر داشت. حتي از رفتن خودش در آغاز درگيري‌ها و شكل‌گيري جنگ؟!

«بعد از يك هفته جسد ايرج را در گمرك خرمشهر از آب مي‌گيرند و براي تشييع به اميديه مي‌برند. تشييع جنازه با تحولي در شهر همراه مي‌شود و جمع كثيري از جوانان و نوجوانان براي عضويت در بسيج و سپاه داوطلب مي‌شوند كه به ميدان جنگ بروند. سپس بدن شهيد ايرج دستيار (كه با سروده‌اي و نوحه‌اي مشهور به دستياري مي‌شود) به اهواز منتقل مي‌شود و به عنوان اولين شهيد دفاع مقدس در بخش جديد قبرستان، كه آن روز بيابان بوده دفن مي‌شود.»


لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 18:2



شهید برونسی امروز همزمان با شهادت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)بر بال فرشتگان مشایعت شد.

لحظه تشییع هنگامه انفجار شیونهای مانده در دلهای شکسته بود، زمان یا فاطمه افرادی که نزدیک به سه دهه فراق را واگویه می کردند، موقع گریه های بی صدای مادرانی که دلشان برای نواهای حماسی، خاک و چفیه و طنین یاحسین (ع) تنگ شده بود.

عبدالحین برونسی با رجعتش، بوی خوش کربلا را به مشهد آورد تا یادمان باشد با چه فاصله از زرق وبرق های دنیایی و با چه صفایی از جنس عروج، برای رفتن اصرار داشتیم و اگر هم ماندنی می شدیم با این نیت بود که باری از گرده جبهه برداریم.

تشییع برونسی تابلوی خوش رنگ از یک دلی و یک رنگی و باهم بودن افرادی بود که با یک حنجره یاعلی می گفتند، از یک چشمه برای فاطمه و شهیدان عرصه حق اشک می ریختند و با یک مشت به صورت متجاوز به خاک و فرهنگ و باورهای پاک ایران اسلامی می کوبیدند.

شهید برونسی نمایشی بی ریا از همه سادگی های خوش طعم سالهای دفاع مقدس بود امروز همه دنبال پیکری بودند که استقلال را پاسداری کرده بود. فخر و فقر رو در وی هم نبودند، ماشینهای شاسی بلند خارجی رهگذران پیاده روزهای بارانی را خیس نمی کرد.
 
شهید برونسی نمای جاودانه از ایثار و تلاش برای همراهی بود، هیچکس امروز بدنبال حساب سود و زیان کارش به مراسم نیامده بود چرتکه دو دو تا چهار تا را در خانه جا گذاشته بودند. فقط آه بود و حسرت روزهایی که مثل خورشید گرما بخش بود مثل ماه نور ملایمی بر دلها می تابید و مثل نهر علقمه تشنگی را برایت ماندنی می کرد تا عطش زینت قامت مردانه ات شود و سنگ اراده ات آینه خودستایی را بشکند.
برونسی می رود به سوی جایگاه ابدی، هزاران دلشکسته در پی او، هزاران قلب پر اندوه در حسرت آنکه او رفت و ما ماندیم. او پرواز کرد و ما هنوز در هشت و چهار بایدها و نبایدها مانده ایم، او از نهر کوثر تشنگی برگرفت و ما عطشان چه کنم های زندگی هستیم.

فریادها رساتر می شودتا آسمان مشهد اوج می گیرد/ این گل پر پر از کجا آمده - از سفر کرببلا آمده/ همه مردم از همرزمان شهید برونسی تا اهالی کوچه و بازار با خانواده این سردار شهید یک دل می شوند، غصه های تلنبار شده را رها می کنند و در دشت هزار رنگ دنیا ناله سر می دهند بر قامت راست قامتی که چون درختی پر ثمر بر امنیت ایران اسلامی میوه داد،  چون چراغ در خیابانهای افتخار آن روشنایی بخشید و با دعوت ندای حق برگ زرینی بر کتاب طلایی مردم مشهد افزود.


لينک مطلب
 خادم الشهدا رقیه در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ساعت 0:45