»گناهان یک شهید
»روایت شهید احمد کاظمی از آشنایی با شهید حمید باکری
»بدون شرح
»شهدای شاخص سال 92
»عکس تشییع شهدای گمنام در بندر دیر استان بوشهر
»سلام برادر شهیدم خوش آمدی
»خلبانی که در عملیات فتحالمبین ۵۴۰ عراقی را به اسارت گرفت
»توسل به حضرت زهرا (س)در عبور از میدان مین
»زندگینامه شهید صیاد شیرازی
»عکسهای راهیان نور
»شلمچه کجاست ؟
»سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی گرامیباد
»سخنان رهبری درباره عید نوروز
»آقا بیا و طراوت سفره های هفت سینمان باش

عماد مغنیه معروف به «حاج رضوان» در سال 1962 میلادی 1341 (هجری شمسی) در روستای طیر دبا از توابع صور، در خانواده متدین و مشهور به دنیا آمد.
عموی او حجتالاسلام و المسلمین جواد مغنیه از علما و برجستگان شیعه در لبنان است که کتابهای فقهی او برای همه شخصیتهای علمی و دینی شناخته شدهاست. خانواده وی متشکل از پدر، مادر و جهاد و فؤاد دو برادر وی بود که هر دوی آنها قبل از شهید مغنیه به شهادت رسیدند.
عماد مغنیه در فضایی معنوی رشد خویش را آغاز کرد و هنوز شانزده سال او تمام نشده بود که برای خدمت به آرمان مقدس فلسطین در سنگرهای مختلف از جمله فتح و امل بر ضد رژیم صهیونیستی به جهاد پرداخت.
لينک مطلب

غلامعلی با موفقیت و نمره های عالی ، دوره ابتدایی را به پایان می برد و هر سال شاگرد ممتاز می شود . او با سن کم ، ولی جثه درشت ، وارد دبیرستان می گردد و با شور و علاقه فراوان ، به تحصیل ادامه می دهد . او همچون گذشته با نمره های خوب ، تحصیلات متوسطه را به پایان می برد و در سن شانزده سالگی ، با بهترین معدل ، مدرک دیپلم را دریافت می کند و همان سال در کنکور قبول شده ، و در رشته انرژی اتمی وارد دانشگاه می گردد . در دانشگاه به خاطر کسب امتیاز بالا ، بورس تحصیل در خارج از کشور به وی تعلق می گیرد ولی از پذیرفتن بورس ، سرباز می زند و تحصیل در داخل کشور را به خارج ترجیح می دهد .
غلامعلی ، همزمان با تحصیل در دانشگاه ، از کسب معارف دینی غفلت نمی ورزد و به آموختن و یاددادن به دیگران می پردازد . او « جامع المقدمات » را به خوبی یاد می گیرد و برای دوستان و همسالان آموزش می دهد . او از ده سالگی در انجام فرائض دینی مقید و از شروع تکلیف ، مقلد حضرت امام(قدس) می شود . از نوجوانی ، هر فرصتی که به دست می آورد ، کار می کند تا خرج تحصیل خود را تامین نماید . اگر اوقات فراغتی برایش پیش می آید ، به مطالعه کتابهای مذهبی مصروف می دارد .
پیچک پس از ورود به دانشگاه و آشنایی با تعدادی دانشجوی مسلمان و مبارز جدیتر از گذشته وارد جریانهای سیاسی می شود . او خیلی سریع نسبت به مسائل سیاسی داخلی ، اطلاعات کسب می کند و با هوش و درایتی که داشت ، رژیم شاه را رژیمی فاسد و ظالم می یابد و از این رو ، مصممتر از پیش ، وارد مبارزات سیاسی
می شود . از آن پس تحت مراقبت و تعقیب عوامل ساواک قرار می گیرد . او طی فعالیتهای خود ، مبارزات خود را گسترش می دهد ، اکبر حمزه ای ، یکی از همرزمان پیچک می گفت : یک روز در کتابخانه شخصی غلامعلی، دنبال کتابی می گشتم ، دیدم لای یک کتاب ، یک کلت جاسازی شده است . تازه فهمیدم که در مبارزات مسلحانه نیز دست داشته است .
پس از شهادت پیچک متوجه شدیم که او در سن پانزده سالگی طرح ترور خسروداد را می کشد بعد مساله را با نماینده حضرت امام در میان می گذارد که ایشان اجازه نمی دهد و او دوستانش را مجاب می کند که از ترور خسرو داد صرف نظر کنند .
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب

عکس پسر بچهای که بالای سرپدرش ایستاده و دارد بهت زده نگاهش میکند و طی روزهای گذشته توسط مخالفان دولت سوریه به کشته شدههای سوری- توسط ارتش- نسبت داده شد، متعلق است به سردار شهید حاج محمدمهدی کازرونی، فرمانده طرح عملیات لشکر ثارالله کرمان.
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب

انگار عادتمان شده که وقتی اسطورهای به تاریخ پیوست تازه یادش بیفتیم و قهرمانیهایش را پس از کوچش از این دنیا در بوق و کرنا کنیم و بگوییم که ای وای بر ما، عجب فرشتهای بود فلانی و نشناختیمش! شاید هم این موضوع دیگر جزیی از فرهنگ ما شده و خورده گرفتن بر آن را باید استغفار کرد!
لينک مطلب
بمناسبت سالروز شهادت شهید احمد کشوری
شهید احمد کشوری تیر ماه 1332 در کیاکلای استان مازندران به دنیا آمد.
احمد در سال 1351 وارد ارتش (هوانیروز) شد و بعد از مدتی برای ادامه تحصیل به خارج از کشور اعزام شد. شهید کشوری توانست دورههای تعلیماتی خلبانی هلیکوپترهای «کبرا» و «جت رنجر» را با موفقیت به پایان رساند.
احمد وقتی که غائله کردستان شروع شد خود را به غرب کشور رساند و پروازهای متعددی را انجام داد. سردار شهید تیمسار «فلاحی» درباره او گفت: «او از همان آغاز جنگ داخلی چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصفناکردنی است. یک بار خودش به شدت زخمی شد و هلیکوپترش سوراخ سوراخ. ولی او به فضل الهی و هوشیاری تمام، هلیکوپتر را به مقصد رساند در زمان جنگ هم، دست از ارشاد برنمیداشت و ثمره تلاشهای شبانهروزی او را میتوان در پرورش عقیدتی شیرمردانی چون شهید سهیلیان و شهید شیرودی دانست».
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب

یکی از زیباترین و خونینترین چهرههای خرمشهر، بهنام محمدی است او نوجوانی سیه چرده پرصلابت و با شکوه بود که یاد و خاطره او هرگز فراموش نمیشود. هنگامی که آتش دشمن شدت مییافت میخندید و همین خندههای او در بین بچهها در کوچهها و خیابانهای شهر همه را وادار میکرد تا لبخند بزنند. لبخندی عاشقانه به جهاد و شهادت، و لبخندی پر از تمسخر به دنیا و و بازیهایش. بهنام اصرار فراوان داشت در شهر و در کنار سایر مدافعان خرمشهر بماند. ولی برادرش موافقت نمیکرد و او رابه اهواز برد. به خیال این که او را نزدیک یک نفر بگذارد و بهنام در اهواز ماندگار شود تا جنگ فروکش کند اما فردای آن روز همگی با تعجب با قیافه مصمم و خندان او در مقابل سپاه خرمشهر روبرو شدند و ناگزیر او را در سپاه به عنوان شاگرد مکانیک و تدارکاتچی مستقر کردند. بهنام منتظر فرصتی مناسب بود تا به خط مقدم برود.
سرانجام یک روز به بهانه این که ممکن است ماشین بچهها خراب و یا پنچر شود، همراه آنان به خط رفت. او در معرفی خودش با تواضع فراوان و لبخندی زیبا بر چهره میگفت: بسم الله الرحمن الرحیم اسم من بهنام محمدی است. کار من در جبهه این است که اسلحه و آر پی جی یا مهمات را به خط میرسانم. به بچهها آب میدهم که تشنهشان نشود و بعضی وقتها هم روحیههایشان را شاد میکنم.
وقتی از او پرسیدم که چه نصیحت و سفارشی برای مادران داری، گفت: مادرها بچههایشان را جوری بار بیاورند که بتوانند بجنگند و شهید بشوند. بچههایشان را بگذارند در مساجد. خودم در مسجد بودم که تا اینجا رسیدم. الان میبینید که اسلحه دارم.
و وقتی از احساس او نسبت به جنگ، ترس و شهادت سوال شد با خونسردی و لبخندی بر لب جواب داد: احساسم این است که انگار دارم شهید می شوم انگار بار سنگینی روی دوشم گذاشتهاند.
این نوجوان قهرمان به ظاهر خردسال سرانجام در کنار یک دیوار، هنگامی که غرش انفجار یک خمپاره سه نفر را به خاک و خون میغلتاند بهنام هم غرق در خون خود به کناری پرتاب میشود.
لحظه غمناک و پر از درد و ناامیدی بود. سکوت عجیبی همه بچهها را فرا گرفته بود هیچ کاری نمیتوانستند انجام دهند. یکی از بچهها سراسیمه او را در آغوش گرفت و در حالی که اشکهایش بر روی سینه بهنام غرق در خون و نیمه جان سرازیر می شد به سرعت به طرف بیمارستان رسید، بهنام شهید شده بود. وقتی خبر شهادت او به بچهها رسید همه در حالی که اشک میریختند فریاد زدند: شهادتش مبارک، شهادتش مبارک. یکی از بچهها میگفت: بهنام یکی از آفرینشهای انقلاب اسلامی بود.
لينک مطلب
شهید «حسن باقری» در جبهه به «سقای بسیجیان» معروف بود. او نسبت به بسیجیها حساسیت خاصی داشت و مسائل آنها را به دقت مورد بررسی قرار میداد.
میگفت «این بسیجیها امانتی الهی هستند که باید قدرشان را بدانیم و تمام سعی خود را در حفظ آنها بکار بریم. این بسیجی است که جنگ را اداره میکند تا زمانی که نیروی ایمان در آنها وجود دارد، جنگ به پیروزی میانجامد».
و در جای دیگر گفت «اینها پدیده خلقتند». او آنها را همتراز با اصحاب امام صادق علیهالسلام میدانست و میگفت «زمان امام صادق علیه السلام، ایشان به اصحابش اشاره که میداند، میرفتند داخل تنور داغ؛ بسیجیها هم همینطوریاند. منطقه، منطقه دشمن است، تاریک است، سی کیلومتر پیاهروی دارد؛کلی موانع دارد،میرود و هیچ چون و چرایی نمیکند».
لينک مطلب

عکس از : نوید شاهد
لينک مطلب

شهيد باقري با چهره اي نوجوان در ميان فرماندهان بزرگ ارتش به مانند يک ژنرال کهنه کار سخنراني مي کرد و آنچنان پيش بيني هايش درست بود که گاهي فرماندهان تصور مي کردند که او يک پيشگوست اما راز نبوغ او زماني آشکار شد که همرزمانش پس از شهادت او در اتاقش را باز کردند و نقشه هاي جنگ را در آنجا يافتند.
شايد کمتر کسي بداند که بنيانگذار واحد اطلاعات عمليات جنگ، طراح برخي از عملياتهاي بزرگ دفاع مقدس و اثرگذارترين فرد در طراحي و اجراي عمليات فتح خرمشهر، جواني 25 ساله به نام غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري است که همه او را در خط مقدم يک خبرنگار مي شناختند و تنها همرزمانش در قرارگاه گلف مي دانستند که او يک فرمانده فوق العاده است.
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب
سردار شهید «حسین قجهای»، متولد چهاردهم شهریور ماه سال 1337 در شهر اصفهان است. او قهرمان کشتی جوانان کشور بود و بعد از انقلاب مسئولیت محور دزلی سپاه مریوان را بر عهده گرفت. وی سرانجام در پانزدهم اردیبهشت 1361 در عملیات «الی بیتالمقدس» در حالی که فرماندهی گردان سلمان لشکر 27 محمدرسولالله(ص) را برعهده داشت، به همرزمان شهیدش و معاونش شهید «محمدرضا موحد دانش» پیوست.

در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب

لينک مطلب

24 اسفندماه سالروز شهادت شهید همت گرامیباد
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب
در مقبره مرحوم کلباسي با معارف اسلام آشنا شد و سپس همراه با برادرش شهيد رحمتالله ميثمي عازم شهر مقدس قم شده تا در مدرسه حقاني به کسب علوم ديني بپردازد. در اين مدرسه از محضر درس شهيدان بزرگواري همچون آيتالله قدوسي، شهيد مطهري و مصباح يزدي کسب فيض کرد و سنگر جهاد علمي را خيلي زود با سنگر جهاد و رزم در جبههها معاوضه کرد.

شهيده ناهید فاتحی کرجو دختر جوان و مجاهد سنندجي است که با شجاعت زياد اوايل انقلاب در نهضت امام خميني(ره) شرکت کرد که به دليل همين فعاليتهايش توسط گروههاي ضدانقلاب به اسارت درميآيد.
لينک مطلب

فرمانده شهيد حاج حسين خرازي، فرمانده خوش اخلاق، پرتلاش و پر جنب جوش بود؛ آنقدر كه با يك دست زمين را به آسمان ميدوخت. مقام معظم رهبري هم او را پرچمدار جهاد و شهادت خطاب كرده بود. جا دارد در آستانه شهادت اين فرمانده بزرگ، لحظاتي در زندگي و خاطرات او بیندیشیم.
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب

هر جا نامي از شهيد و شهادت باشد ، حتما اين عكس زيبايي كه تمام و كمال از مظلوميت خون شهدا و مفهوم عميق شهادت سخن آشكار مي گويد ، را ديده ايم و دلمان عجيب براي غربت شهدا مي گيرد.
اما آن غربتي كه ما فكر مي كنيم ، نه آن غربتي كه آنان فكر مي كنند. آنان به قربت الهي فكر مي كردند و ديگر هيچ... .
اما نام و معرفي اين شهيد ناشناخته از ديد ما... .
بيسيم چي لشگر ۲۷ محمد رسول الله... .
تاريخ شهادتش ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و محل شهادتش كربلاي شلمچه بوده است.
در ادامه مطلب گوشه ای از سخنان عکاس این عکس معروف و قسمتی از وصیت نامه و دستنوشته ای از شهید را بخوانید
لينک مطلب
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب

شهيد حاج ابراهيم همت اولين فرمانده لشكر شهيد از يگان هاي رزمي سپاه است. او كه فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص) بود. به روز دوازدهم فروردين 1334 در شهرضا و خانواده اي مستضعف و متدين به دنيا آمد.ازهوش و استعداد فوق العاده اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبيرستان و راپشت سر گذاشت . علاقه او به فراگيري قرآن تا حدي بود كه از آغاز رفتن به دبستان توانست قرائت كتاب آسماني قرآن را كاملاً فراگيرد و برخي از سوره هاي كوچك را كاملاً حفظ كند.
او در سال 1352 مقطع دبيرستان را با موفقيت پشت سر گذاشت و پس از اخذ ديپلم با نمرات عالي در دانشسراي اصفهان ادام? تحصيل پرداخت، پس از دريافت مدرك تحصيلي به سربازي رفت و مسئوليت آشپزخانه در لشكر توپخانه اصفهان به عهد? او گذاشته شد
لينک مطلب
روز 8آبان ماه هر سال را به یاد حماسه آفرینی نوجوان شهید، محمدحسین فهمیده، شهید 13 ساله ای که امام خمینی(ره) او را رهبر خود نامید به نام روز نوجوان و روز بسیج دانش آموزی گرامی می داریم .
پیرامون زندگی نامه کوتاه و پربار شهید فهمیده بارها گفته ایم و شنیده ایم . حماسه آفرینی اش را سینه به سینه برای یکدیگر تعریف کرده ایم هر چند که هنوز هم ابعاد ناشناخته ای در نیت الهی وعمل خدا جویانه این شهید گران قدر از لحظه ورود به جبهه تا شهادتش وجود دارد که جای بسی تحقیق و سخن است.
ولی در این میان سال های دفاع مقدس ما نوجوانان زیادی را به خود دیده که فداکاری هر کدام جای تامل دارد و اینکه این نوجوانان با سن کم خود چه ها دیده اند که امامشان به آن ها می گوید:" شما یک شبه ره صد ساله را رفته اید".
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب

شهيد «مرحمت بالازاده» فقط 13 سال داشت؛ نوجواني از اردبيل؛ به پدر و مادرش گفته بود كار مهمي پيش آمده كه بايد به تهران برود، اما نگفته بود، چه كاري؟
وقتي با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بي درنگ راهي تهران شد؛ شنيده بود بايد به خيابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان رياست جمهوري شد؛ مي گفت بايد حتماً رئيس جمهور را ببيند؛ كار آساني نبود؛ با پا در مياني اين و آن بيرون ساختمان رياست جمهوري منتظر ماند؛ آن روزها «آقا»، رئيس جمهور بود، حضرت آيت الله العظمي خامنه اي.
در ادامه مطلب بخوانید
لينک مطلب
سردار شهید «محمود کاوه» فرمانده لشگر ویژه شهدا با اتّخاذ تاکتیکهای هجومی و چریکی به عنوان اولین فرد، عملیات ضدکمین را علیه ضدانقلاب در کردستان طراحی و اجرا و در مدتی اندک توانست وضعیت نبرد در شهر سقز و حومه آن را به نفع نیروهای خودی تغییر دهد.
ادامه مطلب ر ا بخوانید
لينک مطلب
نسرین افضل در سال 1338 در خانواده مذهبی در استان فارس پا به عرصه وجود نهاد و روزها و سالهای کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیکروش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین با شریفی گذراند.
وی در دوران تحصیل به عنوان یکی از دانشآموزان پرشعور و
باشعور، بر بسیاری از نابسامانیها در رژیم طاغوت، خردمندانه
اعتراض کرد، تا جایی که مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفت.
این شهیده، پس از پایان تحصیل در دوره دبیرستان با روحی سرشار
از پیوستگی به درگاه احدیت با حضور مؤثر در کمیته امداد سپاه و
جهاد سازندگی با خدمت به محرومان روستایی، بیشترین قرب به
پروردگار را برای خود کسب میکرد.
شهیده افضل، در آغاز سال 1360 با مشورت برادر بزرگوارش شهید
«احمد افضل» با فراخوان جهادسازندگی شیراز، به همراه جمعی از
خواهران متعهد به کردستان رفت و همه وقت خویش در مهاباد به
مجاهدت پرداخت. وی مدتی مسئولیت تبلیغات و انتشارات سپاه
مهاباد را بر عهده گرفت و در عین حال، با دیگر ارگانها همکاری
داشت.
وی به خاطر نیاز شدید آموزش و پرورش به مربی، با عنوان مربی
تربیتی در مهاباد مشغول به کار شد و همزمان معلمان نهضت
سوادآموزی نیز تحت تعلیم او قرار گرفتند. وی در سال 1361 با
یکی از پاسداران ازدواج کرده و پس از ازدواج با وجود فعالیت
زیاد اجتماعی، آنگاه که به کاشانهاش بازمیگشت، با ذوق و
ظرافتی ستودنی، خانه ساده و بیپیرایه را به بهشتی روح بخش
تبدیل کرد.
این شهیده در آخرین شب فروزندگیاش، با وجود تب شدید و بیماری
از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند؛ با وجود
پافشاری همسرش برای استراحت، در مراسم دعا حضور یافت و به گفته
دوستانش آن شب مثل همیشه او به شدت منقلب بود.
مراسم دعا و نیایش به پایان رسید و این شهیده، در حالی که برای
مراجعت به منزل سوار اتومبیل بود، در مسیر به کمین عوامل پلید
آمریکا افتاد و در آن جمع تنها، شهیده نسرین مورد اصابت گلوله
دشمن قرار گرفت و از آنجاکه همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری
به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه دهم
تیر 61 در اوج خلوص و خدمت به اسلام به آرزوی دیرین خود رسید.
لينک مطلب
عباس دوران به
سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحميلي خدمت
خود را در پست افسر خلبان شکاري و معاونت عمليات فرماندهي پايگاه
سوم شکاري نفتي شهيد نوژه ادامه داد و در طول سالهاي دفاع مقدس بيش
از يک صد سورتي پرواز جنگ انجام داد.
دوران در تاريخ 7/9/1359 اسلکه «الاميه» و «البکر» را غرق کرد و در
عمليات فتح*المبين نیز حماسه آفريد.در تاريخ 20/4/1361 براي انجام
مأموريت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن کردن بغداد از انجام
کنفرانس سران کشورهاي غيرمتعهد بغداد بود.
اما هنگام عملیات اصابت موشک عراقي باعث شد، هواپيما آتش بگيرد،
دوران به طرف پالايشگاه الدوره پرواز کرد و تمام بمب ها را بر روي
پالايشگاه فرو ريخت، قسمت عقب هواپيما در آتش مي سوخت.
کاظميان، همراهش با چتر نجات به بيرون پريد اما دوران به سمت هتل
سران ممالک غيرمتعهد پرواز کرد. او در آخرين لحظات با يک عمليات
استشهادي هواپيما را به ساختمان هتل کوبيد.
سردار دلاور 40 ساله ايران اسلامي در روز سي ام تير سال 1361 به
شهادت رسید.
سرانجام بعد از بيست سال تنها قطعه اي از استخوان پا به همراه تکه
اي از پوتين عباس دروان به ميهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال
1381 خانواده آن را در شيراز به خاک سپردند.
لينک مطلب

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، وارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند. علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.
درد دل آدمی را بیدار می کند، روح را صفا می دهد، غرور وخود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد، انسان را متوجه وجود خود می کند.
انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف وناتوان که در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است. فراموش می کند که همیشگی نیست وچند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی واوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. امام درد آدمی را به خود می آورد، حقیقت وجود او را به ادمی می فهماند و ضعف و زوال وذلت خود را درک می کند ودست از غرور کبریایی برمی دارد و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند.
خدایا ترا شکر می کنم که با فقر اشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .
خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای ترا مشاهده کنم.
خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم وبدرستی تسبیح کنم.
ای حیات با تو وداع می کنم،با همه زیبائیهایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها وآسمانها ودریاها وصحراها، با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان وغم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می دانم فداکارید، می دانم که به فرمان من به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت درمی آئید، اما من آرزوئی بزرگتر دارم، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم، به حرکت در آئید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات وطرح هایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولی سنگین آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیتها را به سرعت به هر نقطه دلخواه برسانید. در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید، از شما می خواهم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دستهای من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و هوشیار باشید، ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، ای نفس، مرا ضعیف و ذلیل مگذار، تا چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید و تلافی این عمر خسته کننده و این لحظات سنگین و سخت را دریافت کنید. من، چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ....
خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می جوشد، می لرزد، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد.
لينک مطلب
شايد شما هم گاهي با خود فكر كردهايد كه اولين شهيد دفاع مقدس چه كسي است و يا شايد از دوست يا كساني كه دستي در موضوع دارند اين را پرسيده باشيد.
اين سؤال به طور طبيعي چند پرسش ديگر هم ايجاد ميكند، كجا و چطور شهيد شده؟ اهل كجاست؟ چگونه شخصيتي دارد؟ شغل و نقش او در دفاع مقدس چه بوده؟
اولین شهید دفاع مقدس ایرج دستیاری نام دارد که از شهر امیدیه است
دروازهبان اول اميديه بود. در سلامت جسمياش همين بس كه ورزشكار بود. در سلامت روحي و قلبياش چه بهتر از اينكه درك شگرفي داشت. از آينده خبر ميداد. ميگفت حتماً به زودي جنگ خواهد شد. وقتي از او سؤال ميشد چطور؟! ميگفت شك نكنيد كه به زودي خودش را نشان خواهد داد.
حاج احمد سلحشور لحظۀ شهادت ايرج همراهش بوده. ميگفت وقتي تله منفجر شد همه جا را گرد و غبار و دود انفجار فرا گرفت. بيژن، برادر ايرج، به شدت مجروح شد (اولين جانباز دفاع مقدس). از ايرج خبري نبود. اينجاها كه حالا خشك و بيسايه است آن روزها پر از نخل و بوتههاي سبز بود.
نفهميديم چي شد وقتي دود و گرد و غبار فروكش كرد. خيلي تلاش كرديم. هيچ خبري از ايرج نبود. درگيريها هم شدت گرفت. عراقيها تيراندازي غير معمولياي آغاز كردند كه ديگر قطع نشد.
وقتي درگيريها و تبادل آتش شدت گرفت و نوع اسلحههاي دو طرف تغيير كرد و پاي توپ 106 و آرپيجي وسط آمد يادم افتاد كه ايرج بهم ميگفت احمد، قطعاً جنگ ميشود و من ديگر نيستم. از رفتن خودش ميگفت! برايم عجيب بود. حتي وقتي كه با واقعيت جنگ هم روبهرو شده بودم حيرت داشتيم كه چطور ايرج خبر داشت. حتي از رفتن خودش در آغاز درگيريها و شكلگيري جنگ؟!
لينک مطلب

شهید برونسی امروز همزمان با شهادت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)بر بال فرشتگان مشایعت شد.
لينک مطلب


.jpg)
